+ نوشته شده توسط رویا احمدی در جمعه نهم خرداد 1393 و ساعت 0:44 |

    اولین نكتهٔ ظریف و اساسی‌ای كه باید به عنوان كلید فهم داستان و پیام نهفته در آن، به آن توجه كنیم این است كه صحنهٔ واقعه و در حقیقت چیزی را كه دقوقی تجربه می‌كند، ساحل دریا است. (بسیار بعید است كه مولوی در انتخاب صحنه‌ها و سمبل‌ها توجه به معنا و منظور خاصی نداشته باشد). ما در بسیاری از جاهای مثنوی دیده‌ایم كه مولوی بحر و دریا را سمبل حقیقت، پاكی، وسعت، عمق، اصالت، زیبایی، وحدت و “كل“ بودن می‌داند و “خشكی“ را سمبل “نفس“، “خود“ و جریانات فكری می‌گیرد ـ و فكر را یك پدیده‌ی تصویری، سطحی، جزیی، محدود، خشك و فاقد محتوا، حیات و پویایی می‌داند ـ و این یك واقعیت است.

    دقوقی اگرچه مرد باتقوایی است و شوق وصل به حقیقت را دارد و تمام عمر در سیر و سفر و جستجوی حقیقت است؛ ولی تا لحظهٔ وقوع آن حادثه و تجربه، هنوز در حیطه‌ء “خشكی“، یا “خود“ و “نفس“ است. تا ساحل دریا، یعنی تا مرز رهایی از “خود“ و پیوستن به حقیقت پیش آمده، اما هنوز از “خود“ رها نشده است. دریا را می‌بیند، ولی تجربه‌های او همه از متن و موضع “خشكی“ است. و چون از موضع “خشكی“ یا “خود“ حقیقت را جستجو می‌كند، جست‌وجویش عبث و باطل است.

+ نوشته شده توسط رویا احمدی در چهارشنبه پنجم شهریور 1393 و ساعت 0:6 |

  داستان دقوقی و کرامات او در دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا یکی از مهم ترین و رمزگونه ترین داستانهای این اثر بزرگ عرفانی است که تاکنون چندین تأویل از آن ارائه شده است. در نشست هفته قبل بخش اول این داستان مورد بررسی قرارگرفت و در نشست پیش رو به ادامه بحث و بررسی حول محور این داستان شگفت، عمیق و سوررئال مولانا خواهیم پرداخت.

+ نوشته شده توسط رویا احمدی در پنجشنبه سی ام مرداد 1393 و ساعت 19:59 |

برنامه امروز را با غزلی از بانوی سیمین غزل آغاز نمودیم:

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
وز ننگ ِ آشنایان، بر جا اثر نباشد
گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد
پایم چو پایه ی رز، یارب شکسته بهتر
تا از حریم خویشم، بیرون گذر نباشد
پیمانه ی تنم را، بشکن که بر لب من
لب های باده نوشان، شب تا سحر نباشد
چون موج از آن سزایم این سرشکستگی شد
کز صخره های تهمت، دل را حذر نباشد
در شام ِ غم که گردد، همراز و همدم من؟
اشکم اگر نریزد، آهم اگر نباشد
سیمین! منال کاینجا، چون شاخ گل نروید
چون دانه هر که چندی خکش به سر نباشد

-----------

داستان دقوقی و کرامات او در دفتر سوم مثنوی ، یکی از مهم ترین و رمزگونه ترین داستان های این اثر بزرگ عرفانی است که تاکنون چندین تأویل از آن ارائه شده است.

بخش اول داستان دقوقی را  با خوانشی از منظر ادبی و عرفانی آغاز کردم تا مخاطبان جان با این داستان آشنا شوند و بتوانیم در نشست بعدی به بررسی و پژوهشی عمیق تر بپردازیم.

....این همی‌گفتی چو می‌رفتی به راه              کن قریــن خاصـــگانم ای الـه

یا رب آنها راکه بشـناسد دلـــم             بنــده و بســته‌میان ومُجــمِلم

و آنـک نشناسم تو ای یزدان جان               بر من محجــوبشان کن مهــربان

حضرتش گفتی که ای صـدر مهین              این چه عشقست و چه استسقاست این

مهر من داری چه می‌جـویی دگـر            چون خدا با توست چون جویی بـشر

او بـگفتی یا رب ای دانــای راز              تــو گشــودی در دلــم راه نیاز

درمـیان بــحر اگر بنشســته‌ام             طمع در آب ســبو هـم بستــه‌ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رویا احمدی در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 و ساعت 0:53 |

+ نوشته شده توسط رویا احمدی در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 و ساعت 23:19 |

+ نوشته شده توسط رویا احمدی در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 و ساعت 0:59 |

+ نوشته شده توسط رویا احمدی در دوشنبه بیستم مرداد 1393 و ساعت 22:1 |

+ نوشته شده توسط رویا احمدی در دوشنبه بیستم مرداد 1393 و ساعت 2:5 |

+ نوشته شده توسط رویا احمدی در دوشنبه نهم تیر 1393 و ساعت 14:12 |

+ نوشته شده توسط رویا احمدی در سه شنبه سوم تیر 1393 و ساعت 23:25 |
لیست وبلاگ های بروز شده


Powered By
BLOGFA.COM